عصر ایران؛ محسن سلیمانی فاخر- اگر آموزشوپرورش را، آنگونه که دورکیم تعریف میکند، «تأثیر سازمانیافته بزرگسالان بر کودکانی بدانیم که هنوز آمادگی عضویت کامل در جامعه را نیافتهاند»، آنگاه نخستین پرسش بنیادین این است: کدام جامعه قرار است از طریق آموزش بازتولید شود؟ و کدام اخلاق؟
دورکیم بهصراحت نشان میدهد که آموزش نه امری خنثی است، نه صرفاً فنی و نه قابل واگذاری به منافع خاص؛ بلکه سازوکار اصلی انتقال اخلاق عمومی و شکلدهی به شخصیت اجتماعی است. دقیقاً از همینجا است که مسئله گسترش گسترده مدارس نهادی، ایدئولوژیک و شخصمحور در ایران به یک بحران جامعهشناختی بدل میشود، نه صرفاً یک مسئله آموزشی.
دورکیم اخلاق را امری تعریف میکند که «متضمن نوعی وظیفه» است و این وظیفه از منظر او «دیدگاه از خود جامعه» است، نه از فرد، نهاد خاص یا گروه ذینفوذ.
عمل اخلاقی، نمیتواند در تعقیب منافع شخصی باشد و همواره باید خیر عمومی را، علاوه بر خیر فردی، در نظر گیرد. حال اگر آموزشوپرورش، بهعنوان مهمترین نهاد انتقال اخلاق، به دست مجموعهای از نهادهای متکثر، ایدئولوژیک، یا وابسته به اشخاص متنفذ سپرده شود، پرسش روشن است؛ این خیر عمومی چگونه تعریف میشود و از کدام منظر؟
وقتی با شبکهای از مدارس مواجهیم که هرکدام به نهادی خاص (دانشگاه آزاد، بنیاد شهید، سازمان تبلیغات، پلیس) یا به نام و نفوذ یک شخصیت سیاسی–ایدئولوژیک گره خوردهاند، آموزش از جایگاه «نماینده جامعه» به جایگاه «نماینده یک تفسیر خاص از جامعه» تنزل مییابد. در چنین وضعی، آنچه منتقل میشود دیگر اخلاق بهمثابه وظیفه عمومی نیست، بلکه اخلاق بهمثابه وفاداری نهادی است. این دقیقاً همان نقطهای است که از منظر دورکیمی، آموزش از مسیر خود منحرف میشود.
این فروکاست آموزشوپرورش از نهاد جامعه به نهادهای خاص، صرفاً یک نگرانی انتزاعی نیست، بلکه در مقیاس کمّی نیز بهوضوح خود را نشان میدهد. امروز با شبکهای گسترده از مدارس نهادی و شخصمحور مواجهیم: حدود ۸۰۰ مدرسه وابسته به دانشگاه آزاد اسلامی، ۱۴۰۰ مدرسه بنیاد شهید، نزدیک به ۷۰۰ مدرسه وابسته به سازمان تبلیغات اسلامی، حدود ۱۵۰ مدرسه با عناوین ایدئولوژیک سراج و ریحانه، ۶۵ مدرسه جامعه تعلیمات اسلامی، 700 مدرسه فرزانگان و در کنار آنها هزاران مدرسه غیرانتفاعی و مجموعهای از مدارس منسوب به شخصیتهای سیاسی و خانوادگی متنفذ.
این تکثر صرفاً تنوع نهادی نیست، بلکه بهمعنای تکثیر مراجع اخلاقی و اقتدارهای آموزشی است؛ وضعیتی که دقیقاً با هشدار دورکیم درباره ناتوانی جامعه در تحمل نامشخصیها همخوان است. در چنین آرایشی، کودک پیش از آنکه با اخلاق عمومی جامعه مواجه شود، درون یک افق نهادی خاص جامعهپذیر میشود و آموزشوپرورش، بهجای آنکه ابزار یکپارچگی باشد، به سازوکار تکهتکهسازی اخلاق اجتماعی بدل میگردد.
دورکیم تأکید میکند جامعه نمیتواند «نامشخصیهای بیش از اندازه» را تحمل کند. آموزشوپرورش باید سازوکار کاهش این نامشخصیها باشد؛ یعنی چارچوبهای مشترک، افقهای اخلاقی همگانی و درک مشترک از نظم اجتماعی را تولید کند. اما تکثیر مدارس نهادی و شخصمحور، نهتنها این نامشخصی را کاهش نمیدهد، بلکه آن را تشدید میکند. کودکانی که هرکدام در زیستجهانی نهادی، ایدئولوژیک یا شخصی آموزش میبینند، نه با یک اخلاق عمومی، بلکه با اخلاقهای جزیرهای جامعهپذیر میشوند. این همان ناهمگونی افراطی است که بهگفته دورکیم، «موانعی بر سر راه یکپارچگی» ایجاد میکند.
دورکیم آموزش را فرآیندی میداند که به فرد میآموزد چگونه «تمایلات و انگیزههایش را کنترل کند» و خود را با محیط اجتماعی تطبیق دهد. اما نکته کلیدی این است که این تطبیق باید با محیط اجتماعی بهمثابه کل صورت گیرد، نه با یک نهاد خاص. وقتی محیط مرجع کودک، مدرسهای است که از ابتدا او را در افق پلیسی، تبلیغی، نهادی یا خانوادگی خاص شکل میدهد، آنچه کنترل میشود نه تمایلات فردی، بلکه امکان مواجهه با کثرت اجتماعی است.
دورکیم بهدرستی میان اطاعت کور و کنش اخلاقی تمایز میگذارد. آموزش مطلوب از نظر او، آموزشی است که فرد را قادر میسازد نه فقط اطاعت کند، بلکه در چارچوب محدودیتهای اجتماعی، تصمیمگیری برای خود داشته باشد. جامعه مدرن، بهصراحت متن، طالب عاملان آزاد است. اما مدارس نهادی و ایدئولوژیک، بهویژه آنجا که از سنین پایین وارد عمل میشوند، بیشتر به تولید عاملان همسو میپردازند تا عاملان آزاد. آنها کودک را نه برای زیستن در جامعه، بلکه برای زیستن در یک روایت خاص از جامعه آماده میکنند.
دورکیم با اشاره به مفهوم انضباط آن را یکی از اهداف اصلی آموزش میداند. اما انضباط نزد او، صرفاً اطاعت نیست؛ بلکه دو معنا دارد؛ نخست، درک مقررات و حدود و دوم، پذیرش اقتداری که بالاتر از کودک و آموزگار است. این اقتدار، اقتدار جامعه است، نه اقتدار نهاد، شخص یا دستگاه خاص. وقتی مدرسه به بازوی نهادی خاص بدل میشود، اقتدار اخلاقی جای خود را به اقتدار سازمانی میدهد و انضباط، از ابزار شکلگیری شخصیت اجتماعی به ابزار انقیاد نهادی فروکاسته میشود.
خبر راهاندازی دبیرستانهای پلیس، در امتداد همین منطق، مصداق آشکار آموزش مستقیم پیشرس و جهتدار است. دورکیم آموزش مستقیم را تنها زمانی موجه میداند که پیچیدگی جامعه ایجاب کند کودک مفاهیم عقلانی و اخلاقی را بیاموزد؛ نه آنکه پیشاپیش در یک نقش نهادی خاص قالبریزی شود. آموزش مستقیم اگر از افق اخلاق عمومی جدا شود، به مهندسی شخصیت بدل میشود، نه پرورش آن.
مسئله اصلی این مدارس نه تنوع، بلکه انقطاع اخلاق عمومی است. آموزشوپرورش، وقتی از سطح جامعه به سطح نهاد، ایدئولوژی یا فرد فروکاسته میشود، دیگر ابزار یکپارچگی نیست؛ بلکه به عامل شکاف بدل میشود. چنین نظامی، بهجای تولید شهروند، وفادار میسازد؛ بهجای عامل آزاد، عامل همسو میپرورد و بهجای اخلاق بهمثابه وظیفه عمومی، اخلاق بهمثابه تبعیت نهادی را نهادینه میکند.